من ازتبار رنج و دردم یک روز بی غم سرنکردم
عمریست که راحتی ندیدم
عشقی و محبتی ندیدم
ازشاخه به شاخه میپریدم
جز رنج و عذاب ولی ندیدم
باهر که شدم رفیق جانی
حاصلی نداشت جز زیانی
با انکه محبتی ندیدم
هرنبض برای کس تپیدم
سیراب شدند همه زعشقم
من ماندم وکوله باری از غم
دل در غم و دردغوطه ورشد
غم ماند و همیشه مستقر شد
اموختم از زمانه این درس
از گردش چرخ نباشدم ترس
من بودم و درد و نیمه جانی
فرسوده و پوست و استخوانی
یک دل که هزار تکه گشته
یک عمر که بی ثمر گذشته
دیدم همگان بفکر خویشند
در فکر صعود و کسب بیشند
ازجمله خلق دل بریدم
دل کنده و عزلتی گزیدم
دیدم چوزخلق جززیان نیست
بی مصلحتی در اشیان
برچسب: عشق,حقیقی,
نویسنده: مینا فرهادی
تاريخ: شنبه
28 مرداد
1396 ساعت: 12:33